تبليغاتX
تنفس مصنوعی

تنفس مصنوعی

گاهی زندگی ما به نفس یکی دیگه بستگی داره


Home | Email | Night skin | About | Archive | Link

سلام،من گزنده هستم،یکی از نویسندگان اینجا.

یه اتفاق عجیبی امروز برام پیش اومد،براتون میگم.خوب گوش کنید:

ایستگاه اتوبوس-ساعت 5:30 عصر:

اتوبوس اومد.

سوار اتوبوس شدم.

یه صندلی خالی بود نشستم.

داشتم از پنجره بیرونو نگاه میکردم.که............

یه صدای خیلی بلند گوش خراش خش دار بم (یه چیزی تو مایه های دیو سه چشم)

رعشه به تنم انداخت.

صدا گفت:اااااااااه ،چرا نمی رسیم پس؟

برگشتم دیدم یه پیره مرد عصا به دست ترسناک خمیده ژولیده اخمو با یه خاله گنده کناره دماغش پشت سرمه.ساکت شد..راستش ترسیده بودم.داشتم به خدا میگفتم کاش زود برسیم....نخوره ما رو ....که.....

..یهو با صدای وحشتناک پیره مرده پریدم بالا.شروع کرد به فهش خواهرمادر دادن به 2 تا خانم مسن .(از اون فهشاها...که از گفتنش در اینجا معذورم.)گاهی هم خیز میگرفت که با عصاش بهشون حمله کنه.

عکس العملهای مسافران:

بعضیا میخندیدن .بعضیا چشاشون از حدقه زده بود بیرون.بعضیا بهش میگفتن پدرجان آروم باشید.من جزء 2 دسته اول بودم جرات دسته سوم را نداشتم.میدونین چرا؟چون به اونایی که بهش چیز میگفتن هم فهش میداد.داد میزدا.داد که چه عرض کنم نعره میکشید.من مرده بودم از خنده و ترس.

هیچ کس جلودارش نشد و نتونست که بشه.نزدیک ایستگاهی شدیم که باید پیاده میشدم.........هم خوشحال بودم که از این مخمصه رهایی می یابمو هم میخواستم ببینم این داستان با این کاراکتر نادرش به کجا می انجامه.

اتوبوس ایستاد.در باز شد.من از جام بلند شدم.اومدم نگاه آخرو به پیره مرده کنم.................

دیدم 3 سانتی متری من ایستاده پشت سرم.

دلم ریخت رو هم......درسته،اون هم میخواست پیاده شه.گذاشتم اون اول بره جلو.یه نگاه بهم کردو رفت که پیاده شه کارت هم نکشید.راننده گفت پدرجان کارت بکشین.....اونم نامردی نکردو 2 تا فهش آب دار هم نثار راننده کرد.راننده اما از اون قلدورا بود.یکمی باهاش تند برخورد کرد.

گفت باید کارت بکشیین.پیره مرد گفت:بیا اینم کارت :با عصاش کوبوند تو دستگاه کارت خون(ولی نشکست).راننده گفت :اااااا.عجب آدمیه ها...... چرا اینجوری کردی؟!

پیره مرد رفت پایین .من هم پشت سرش پیاده شدم.غروب بود و نیمه تاریک،باد هم میومد.من بودم و اون.با ترس و لرز اومدم از ش جلو بزنم که بدوم برم خونمون تو بغل مامانم.یه نگاه به من کرد.منم یه نگاه بهش کردم.(خدایا خرخرمونو نجوه؟!!!).ازش گذشتم.تو دلم گفتم: دیگه تموم شد این واقعه شوم.........که...........

عربده زد:او......بچه.بیا اینجا.

برگشتم.گفتم بله؟

گفت چرا به من نگاه کردی؟ هاااااااااااااااااااااان؟

از ترس داشتم میمردم.هیچی نگفتم.

گفت با توام.لالییییییییی؟یه فهش بد هم داد.

منم چون اون حرف بدو زد بدم اومد و عمدا باز جواب ندادم(نمیدونم چرا یه دفعه شجاع شدم.فکنم غیرتی شدم)

گفت جواب نمیدی هااااااااان؟ باز چیزی نگفتم.

آقا چشمتون روز بد نبینه.عصا شو بلند کرد می خواست بزنه بهم که من فرار کردم.پیره مرد ژولیده وحشتناک گذاشت دنبالم.منم دو تا پا داشتم دو تا دیگم قرض کردم.دویدمااااااااا.تا حالا تو عمرم اینقدر تند ندویده بودم.

اونم میدوید و نعره میکشید:

وایسااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.

.

.

.

.

(حتما بقیه اش را در ادامه مطلب بخونید.حتما ها)


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 9:31 بعد از ظهر توسط S.T.A@گزنده@دالی |




Design by : Night Skin











Your First Name:

Poke My Birthday!
Enter your birthday and let's surprise you!
- -